نسل ما   

نسل ما نسل تو خیابون رام و تو خونه یاغی
تو روز کارمند شریف دولت و شب ساقی
 
نسل آشنایی تو اینترنت و ازدواج عاشقانه
نسل طلاق توافقی و مهریه ی ماهیانه 
 
نسل فروشگاه رفاه و قسط و اجاره نشینی
نسل ال.سی.دی ال.جی و پز دادن با مبلای چینی
 
نسل مساعده واسه یه تور مزخرف کیش
لیزینگ پراید و تهِ تهِش دویست و شیش
 
نسل شیر یارانه ای و تاریخ مصرفِ ماست
نسل دلخوش به دانلود هفتگی لاست 
 
نسل جومونگ و پریزن بِرِک و بیست و چهار
نسل دی.وی.دی پرده ای و تماشای شبونه ی اسکار 
 
نسل سرگردون بین جنیفر لوپز و گاندی
یه شب استنلی کوبریک و شب دیگه فیلم هندی 
 
نسل مارکای بنجل پاتن جامه و سالیان
نسل حسرتِ یه دست کت شلوار هاکوپیان 
 
نسل از تولد تا دم مرگ تو شیش و بش
نسل تحویل سال با برنامه های طپش 
 
نسل مهمونی مختلط و رقص نور و لرزش باسن
تو جمع عاشق «شاهین نجفی» و تو خلوت «ساسی مانکن» 
 
نسل فیس بوک و فیلترشکن و اینترنت زغالی
تلویزیون بی خاصیت و بانک و جوایز خیالی
 
نسل خوشه بندی و صندوق مهر و سهام عدالت
نسل داغون از هفته های بی سر و ته کسالت
 
نسل مقاله های لائیک و فریاد الله اکبر
نسل رها توی بازداشتگاه و قیامِ بدون رهبر
 
نسل تعریف از فیلمای ندیده و کتابای نخونده
نسلی که مث خر تو گِلِ مدرنیته مونده
 
نسلی که توی روزمرگی داره دست و پا می زنه
نسلی که نسل تو، نسل ما، نسل منه
 
 
می خوام برم نگو که دیوونه ای ...
لینک
شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٩ - مسافر

   شعری از فروغ فرخ زاد   

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش،
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم


پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع،
بر رویمان ببست به شادی در بهشت.

او می گشاید … او که به لطف و صفای خویش،
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت.

توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،
کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست،
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.

مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم،
مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم؛

زیرا درون جامه بجز پیکر فریب،
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!

آن آتشی که در دل ما شعله می کشید،
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛

دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق،
نام گناهکاره رسوا! نداده بود.

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
در گوش هم حکایت عشق مدام! ما.

“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما

 روحش شاد

 

 

لینک
سه‌شنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٩ - مسافر

   موج خون   

شرم‌تان باد ای خداوندانِ قدرت!

بس‌کنید

بس‌کنید از این همه ظلم و قساوت

بس کنید

ای نگهبانانِ آزادی

نگه‌دارانِ صلح

ای جهان را لطف‌تان تا قعرِ دوزخ رهنمون

سربِ داغ است این‌که می‌بارید بر دل‌هایِ مردم، سربِ داغ

موجِ خون است این‌که می‌رانید بر آن، کشتی‌ خودکامگی، موجِ خون

گر نه کورید و نه کر

گر مسلسل‌هایتان یک لحظه ساکت می‌شوند

بشنوید و بنگرید

بشنوید این وایِ مادرهایِ جان‌‌آزرده است

کاندرین شب‌هایِ وحشت، سوگواری‌می‌کنند

بشنوید این بانگِ فرزندانِ مادرمرده است

کز ستم‌هایِ شما هر گوشه زاری‌می‌کنند

بنگرید این کشت‌زاران را که مزدوران‌ِتان

روز و شب با خونِ مردم آبیاری‌می‌کنند

بنگرید این خلقِ عالم را که دندان بر جگر، بیدادِتان را بردباری‌می‌کنند

دست‌ها از دست‌ِتان ای سنگ‌چشمان بر خداست

گرچه می‌دانم

آن‌چه بیداری ندارد خوابِ مرگِ بی‌گناهان است، وجدانِ شماست

با تمامِ اشک‌هایم باز نومیدانه خواهش‌می‌کنم

بس‌کنید

بس‌کنید

فکرِ مادرهایِ دلواپس کنید

رحم بر این غنچه‌هایِ نازکِ نورس کنید

بس‌کنید

 

"فریدون مشیری"

 

لینک
دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۸ - مسافر

   عقايد نوکانتی   

عقاید نوکانتی از آن من
شقایق نرماندی از آن تو

حلاوت و بی‌صبری از آن من
عشق پانزده سانتی از آن تو
ماکارونی، تمبر هندی از آن ما
خیابان شهید قندی از آن ما
قبری که بهش می‌خندی از آن ما
ذکاوت و رندی از آن ما

ز سفره چه می‌جویی
حاتم من با خودت چه می‌گویی
خاتم من دیگه واسه چی می‌جویی
ماتم من بابا تو چه پر رویی
خاتم من

اسبتو کجا می‌بندی
بوبوی من به چی تو دل می‌خندی
کوبوی من آقا به مویی بندی
سرور من خانوم به چی پابندی
شربر من

کوکوی دو شب مانده از آن ما
کپی پدر خوانده از آن ما
خلقت ناخوانده از آن ما
کپی پدر خوانده از آن ما

دولت شرمنده از آن ما
کلفتی پرونده از آن ما
ملی‌پوش بازنده از آن ما
دولت شرمنده از آن ما

انتخاب سازنده از آن ما
شاید که آینده از آن ما

حلاوت و بی صبری از آن من
هر چی تو دلت خواندی از آن تو

محسن نامجو

لینک
چهارشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٦ - مسافر

   کی می رسد باران؟   

خشک آمد کشتگاه من
در کنار کشت همسایه
گر چه می گویند: « می گریند بر ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروک! کی می رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
چون دل یاران که در هجران یاران
قاصد روزان ابری، داروک! کی می رسد باران ؟

نیما یوشیج

لینک
یکشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٦ - مسافر

   سرما در گرما، گرما در سرما با توصيه های فاطی آليا   

قابل توجه خانمهای شيک پوشی که دچار مشکل بد حجابی هستن و با پوشيدن چکمه بلند اسلام رو به خطر ميندازن....

"فاطمه آليا رئيس فراکسيون زنان  به خانم ها پيشنهاد کرد که با پوشيدن يک لباس گشاد مانند چادر يا مانتو اين مشکل را حل کنند تا بتوانند زير آن چکمه راحتي با شلوار کوتاه بپوشند...."

یادداشت: روزنامه اعتماد - ۲۱/۹/۸۶

 

توصيه های فاطی آليا را جدی بگيريد!

منم به خانمهای همه مسوولين توصيه ميکنم شبها به جای نماز خوندن و دعا و وقت تلف کردن بيشتر به  آقايونشون برسن تا با ديدن يک جفت پا زير شلوار اونم داخل چکمه دچار انحراف نشن...

لینک
شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٦ - مسافر

   باز باران   

گر چه ققنوس از شهر کهنمون رفته و آزادگی فسرده اما هنوز ميشه با بارون ترانه خوند.

گر چه مردم آزاده پر گشودن و رفتن اما هنوز ميشه زیر بارون راه رفت و لطافت رو احساس کرد و عاشق شد.

بارون و دوست دارم...

 

بازباران با ترانه
با گهرهاي فراوان
ميخورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توي جنگلهاي گيلان
کودکي ده ساله بودم
شاد و خرم، نرم و نازک،چست و چابک
با دو پاي کودکانه ميدويدم همچو آهو
ميپريدم از سر جو
دور ميگشتم ز خانه
ميپراندم سنگ ريزه، تا دهد بر آب لرزه
مي شنيدم از پرنده، از لب باد وزنده
داستانهاي نهاني، رازهاي زندگاني
جنگل از باد گريزان
چرخها ميزد چو دريا
دانه هاي گرد باران
پهن ميگشتند هر جا
برق چون شمشير بران
پاره ميکرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت ميزد ابرها را
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توي اين درياي جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني پندهاي اسماني
بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگي خواه تيره خواه روشن
هست زيبا هست زيبا هست زيبا

لینک
یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦ - مسافر

   نه شرقی نه غربی نه اس ام اس غير اخلاقی!   

چند روز پيش تو ترافيک خيابون گاندی مشغول فرستادن دعای خير برای مادران زحمتکش مسئولين بودم که از راديو شنيدم:

" پليس با پيامکهای غير اخلاقی برخورد جدی خواهد کرد."

 راستی اگه عکسی از زن، خواهر، مادر يا زبونم لال دوست دخترتون تو موبايلتون دارين اصلا اشکال نداره چون پليس مثل دکتر ميمونه و به همه محرمه، اينو وقتی با همه وجود حس کردم که یکی از مامورين با شرف نيروی انتظامی برای تشخيص مناسب بودن حجاب بنده چشمش چنان رو دومين دکمه مانتوم گير کرد که يه لحظه فکر کردم چيزی تنم نيست و از نگاهش چندشم شد اما خدارو شکر پوششم منافاتی با اسلام نداشت و کارم به جاهای باريکتر که يک تار مو هم رد نميشه نکشيد وبا يه نگاه اجازه دادن رد شم. به اين ميگن ديد زدن ناموس مردم زير سايه ولايت!

 فکر ميکنم اگه اوضاع همين طور پيش بره و اوضاع سياسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی...مملکت با همين سرعت به ... بره به زودی مسئولين برای رفع مشکلات و راضی نگه داشتن مردم شريف ايران مجبور ميشن با خلقت غير اخلاقی خدا برخورد جدی کنن.

 خدا جون!

 ما رو که راضی خلق کردی به رضای خودت اما تا گير اينا نيافتادی حداقل برا خودت يه فکری بکن!

 

لینک
یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦ - مسافر

   مرگ!   

"لغت بیمناک و شورانگيزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد، خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند."

با اينکه همه ميدونيم که یه روزی قراره از اين دنيا بريم و "زندگی" از "مرگ" جدایی ناپذيره اما هرگز به اين مهم بها نميديم و بهش فکر نميکنيم.

شايد به همين دليل وقتی کسی از دنيا ميره درد و رنج زيادی رو احساس ميکنيم و پذيرفتنش برامون سخت ميشه، گاهی هم چنان در روند زندگيمون تاثير ميگذاره که ادامه زندگی برامون دشوار ميشه.

 

راستی کسی تو برنامه های روزانه يا هفتگيش يا حتی ماهيانه یا ساليانش مرگ اطرافيانش رو در نظر گرفته ؟ کسی ميدونه که اگر فردی که شديدا بهش وابسته است از دنيا بره گام بعدی زندگيش چیه؟

تو درسهای دينیمون ياد گرفتيم که بايد جوری زندگی کنيم که هميشه آماده "مردن" باشيم اما هيچ وقت يادمون ندادن که بايد جوری برنامه ريزی کنيم که با شنيدن خبر مرگ نزديکانمون آماده ادامه "زندگی" باشيم.

به نظرم بايد مرگ هزاران نفر که هر روز اتفاق ميافته برامون تجربه شده باشه و مرگ رو در برنامه ريزی های روزانمون قرار بديم و جوری برنامه ريزی کنيم که بدونيم در نبود هر کسی چه بايد بکيم.

واقعيت رو با آغوش باز بايد پذيرفت، من زنده ام را  بايد فرياد زد و من خواهم مرد را بايد در دل تکرار کرد!

"کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است، فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پندارند. تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند. تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری ــ صادق هدايت" 

 

لینک
شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٦ - مسافر

   شيدايی   

در همه دير مغان نيست چو من شيدايي
خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي

دل كه آيينه صافي است غباري دارد
وز خدا مي طلبم صحبت روشن رايي

شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروايي

كشتي باده بياور كه مرا بي رخ دوست
گشته هر گوشه چشم از غم دل دريايي

زين دايره مينا خونين جگرم مي ده
تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايي

لینک
دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦ - مسافر